عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
90
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
راهزن بنى اسرائيل است ، راهزنىها كردى و اموال ناحق گرفتى و خونها ريختى . راهزن در حالى كه پشيمان بود و آهنگ توبه داشت پيش آن دو آمد و چون به آن دو پيوست با خود گفت ، آيا مىخواهى همراه اين دو و دوشادوش ايشان حركت كنى ؟ نه كه سزاوار آن نيستى ، بايد پشت سر آنان حركت كنى همچنانكه گنهكار خطاكار رفتار مىكند . در اين هنگام آن حوارى برگشت و به راهزن نگريست و او را شناخت و با خود گفت : به اين بدبخت ناپاك و راه رفتن او پشت سرما بنگر . و چون خداوند متعال بر آنچه كه در دلهاى آن دو گذشت آگاه شد ، پشيمانى و توبه راهزن و به خود باليدن حوارى و برترى دادن خود را بر راهزنى ، به عيسى عليه السلام وحى فرمود كه به آن حوارى و راهزن بنى اسرائيل بگو كه هردو كار خود را از سر گيرند . گذشتهء راهزن را به سبب پشيمانى و توبه او بخشيدم ، و اعمال آن حوارى هم به سبب به خودشيفتگى و باليدن او بر اين توبهكننده تباه شد . 39 - زنان پارساى دهكده مبارك بن على با اسناد خود براى ما نقل كرد كه : لقمان حبشى ، برده مردى بود او را به بازار آورد كه بفروشد ، گويد هركس مىآمد او را بخرد لقمان به او مىگفت : با من چه خواهى كرد ؟ و چون مىگفت : چنين و چنان به صاحب خود مىگفت : خواهش من از تو اين است كه مرا مفروشى ، تا آنكه مردى آمد و لقمان به او گفت : مرا به چه كارى مىگمارى ؟ گفت : ترا دربان خانهء خويش قرار مىدهم ، گفت : تو مرا بخر ، او لقمان را خريد و او را به خانه خود برد . گويد ، صاحب او را سه دختر بود كه در آن قريه به فحشا سرگرم بودند ، و چون خواست به يكى از املاك خود برود به لقمان گفت : من خوراك و آنچه را كه به آن نيازمندند براى ايشان نهادهام ، چون من بيرون شدم در را ببند و پشت آن بنشين و آن را تا نيامدهام مگشاى . گويد : دختران به لقمان گفتند در را بگشاى و چون خوددارى كرد سرش را شكستند ، لقمان خون از سر خود شست و بر جاى نشست و چون صاحب او بازگشت چيزى به او نگفت . پس از مدتى صاحب او دوباره آهنگ رفتن كرد و به لقمان گفت : من چيزهايى را كه مورد نياز ايشان است براى آنان فراهم آوردهام و نبايد در را بگشايى ، ولى همين كه او رفت پيش لقمان آمدند و گفتند در را بگشاى ، او خوددارى كرد باز او را زخمى كردند . او همچنان بر جاى نشست و چون صاحبش بازگشت همچنان چيزى به او نگفت .